مطلع عشق



ღღღ اين مثنوي حديت پريشاني من است ღღღ

 
اين مثنوي حديت پريشاني من است
بشنو كه سوگنامه ي ويراني من است
امشب نه اين كه شام غريبان گرفته ام
بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام
گفتي غزل بگو، غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد، خيال مرد
گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم
گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد
بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد
وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است
معيار مهرورزيمان سنگ بودن است،
ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است
اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است
اين عشق نيست، فاجعه ي قرن آهن است
من بودني كه عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرف هاي غريبت رسيده ام
فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود، از غم غربت شكسته ام
بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن كشانده اند
روح مرا به مسند پوچي نشانده اند
تا اين برادران رياكار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند
يعقوب درد مي كشد و كور مي شود
يوسف هميشه وصله ي ناجور مي شود
اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند
منصور را هر آينه بر دار مي زنند
اينجا كسي براي كسي، كس نمي شود
حتي عقاب در خور كركس نمي شود
جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست
حق با تو بود، ماندنمان عاقلانه نيست
ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است
ما مي رويم هر كه بماند مخير است
ما مي رويم گر چه ز الطاف دوستان
بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است
دل خوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما مي رويم مقصدمان نامشخص است
هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است
از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ايم
اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است

ما مي رويم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است
ديريست رفته اند اميران قافله
ما مانده ايم قافله پيران قافله

اين جا دگر چه باب من و پاي لنگ نيست
بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست
بر درب آفتاب پي باج مي رويم
ما هم بدون بال به معراج مي رويم
 
اسلام ولي محمدي - 1380


ادامه مطلب

۲۷ تير ۱۳۸۹  توسط حسين |  نظرات (0)

 


به نام دوست

شعر

 

 

تير ۱۳۸۹

 

لينكي ثبت نشده است

 

 

[ ۱ ]

 

ای مهربان تر از برگ در بوسه هار باران بیداری ستاره در چشم جویباران
RSS 2.0
blog theme design
گوگل سایت مپ

کدآهنگ

salama